بازی راه
میگویند، پیش از آنکه راهی در جهان باشد، نه آغازی بود، نه پایانی، نه جستوجویی؛ زیرا آنچه بود، از آنچه باید میبود، جدا نبود. تا آن روز که در دل انسان، پرسشی بینام جوانه زد و از آن پرسش، نخستین شکاف در سکوتِ جهان پدید آمد.
انسان خواست آنچه را در آن میزیست، بفهمد. جهان، خاموش ماند و سکوتش به راه بدل شد.
از آن روز، هر که در پیِ پاسخ برآمد، ناگزیر قدم در یکی از آن راهها میگذاشت و هر راه، تنها پارهای از آنچه را میجست، بر او آشکار میکرد. هیچ انسانی هرگز همهٔ آن را یکجا ندید و هر کس، تنها آن اندازه را شناخت که جرأت کرده بود در راه بماند، هنوز هم هر راه، ردّی از آن سکوتِ نخستین را در خود دارد.
هر راه، رهگذر خود را میشناسد